|
به آخره راه که نگاه میکنم از رفتن منصرف میشم. بازم هلم میده... میگه برو... هرکدوم از قدمامو بی رمق تر از اون یکی برمیدارم و زیر لب غرغر میکنم...بهم میگه باز شروع کردی؟!کی میخوای با دنیا آشتی کنی؟! میگم من کم نمیارم!میگم حرف مرد یکیه!میخام تا مرز مرگ پیش برم تا روی زندگی رو کم کنم... میگه که چی آخه؟!به چی میخوای برسی؟!؟ من:سکوت! میگه چی شد که این تصمیمو گرفتی؟؟! من:سکوت! میگه آخه چرا یه کم فک نمیکنی به همون زندگی که باهاش لج کردی؟!! من:سکوت! میگه آخه چه مرگته؟!چی کم داری؟! من:سکوت! میگه فکر همه جاشو کردی؟! من:بازم سکوت... میگه سکوت کردی چشاتم بستی که آخرش بگی ندیدم و نتونستم چیزی بگم؟! من:سکوت! میگه نمیتونی کم میاری!هیچکی به آخرش نرسیده! من:سکوت! میگه اگه بری دیگه من نیستم من:....میخوام سکوت نکنم بگم تو باش منم هستم....میخوام بگم دلم یهو ریخت...ترسیدم...پشیمون شدم...لجبازی بسه!با دنیا آشتی کنم! وقتی چشامو باز کردم که همه ی اینا رو بهش بگم رفته بود.... فک کرد این بارم مثه قبل سکوت میکنم... پی نوشت ۱: پره ابهامه پی نوشت۲: التماس دعا...
شهرها کوه ها روزها و شب ها رفتند قطار درست به ایستگاهی رسید که او منتظرم بود! ساحل شلوغ تر از مرغان دریایی تنها تا غروب قدم میزنم از من دو رد پا باقی می ماند! راننده او را شناخت سوار شدیم تاکسی دیگر حرکت نکرد! تلفن ها خاموش ایمیل ها بسته اما او پیغامش را - برای همه - فرستاد دیگر کسی ناگهان نمی میرد جزمن که سالهاست هیچ پیغامی را جدی نمی گیرم! جهان تعطیل شد ودادگاه بی نتیجه ماند کسی نتوانست شهادت بدهد او در همه قتل ها دست داشته است.... پی نوشت 1: میدونم گفته بودم میرم و آپ نمیکنم ولی طاقت نیاوردم. پی نوشت 2: از همه ی دوستای خوبم که به یادم بودن تشکر میکنم پی نوشت ۳: از همه ی بی معرفتایی که بهم سر نزدن هم تشکر میکنم پی نوشت ۴: این آپ تقدیم به دوستای خوبم که ازم خواسته بودن آپ کنم پی نوشت ۵: چند تا تشکر به چند تا تون بدهکارم... پی نوشت آخر: گفتید عکسه با نوشته نمیخونه برش داشتم
سلام... خب حالا بیاید یه جشنه کوچولو بگیریم... کیک و شیرینی و شکلات و میوه و بستنی و هر چی بخواید هست!شما فقط سفارش بدید! . . به خاطر یه سری مسائل فعلا بایذ با این دنیای مجازی خداحافظی کنم(دیالوگو داشتی؟!) نمیدونم باز میتونم آپ کنم یا نه...نمیدونم باز میتونم بیام بهتون سر بزنم یا نه...نمیدونم تا کی قراره اینجوری باشه و رفتنی باید بره... احتمالا حالا حالا ها آپ نمیکنم....نمیتونم مثل قبل بهتون سر بزنم ولی قول میدم بهتون که حتما میام پیشتون!شما تیریپ معرفت بردارید مارو فراموش نکنید هرچند وقت یه بار به خونه ی ما هم سر بزنید ما هم از خجالتتون ایشالا در میایم!نزارید این شکلی شم خب حالا امروز تو سخنرانی تولدم!!!میخوام از همتون تشکر کنم... آخر نوشتن اسامی در کار نیست!!لطفا به دل نگیرید) Redcity(مهدی) یه مدت خیلی میومد وبم ....همیشه شرمندم میکرد...جز بهترین دوستام بود که به دلیل یه سری مسائل نمیتونه زود به زود بیاد نت...از همین جا بهش میگم همیشه به یادتم رها تنها که باز جز بهترین دوستامه و خیلی به من لطف داره...شعرایی که برام میزاره خیلی قشنگن و همیشه بهم انرژی میدن...ببخش اگه من دوست خوبی نبودم خرگوش(بهار جونم)که عشقه منه!از اولش باهام بود از بی تو میمیرم تا چشمک...خیلی دوست دارم بهار جونم و بهترین هارو برای تو جوجه تیغی آرزو میکنم...البته با تو بیشتر از بقیه استاد شهریار که من خیلی بهش زحمت دادم و از راهنمایی هاش استفاده بردم...همیشه هم منتظر نظراش هستم(البته خصوصی!!)آپاشو خیلی دوست دارم...من شرورم و شهریار نمیدونم...خاطرات خیلی قشنگش رو هم تا آخر خوندم...من نیستم ولی بچه تند به تند آپ عاطی دلبره....چی بگم؟!خیلی.......(خودت پرش کن!!!)عاطفه خانم دختر عمه ی بنده میباشند...(متاسفانه)....به تو بعدا میگم چی شد که اینجوری شد!تروخدا یه کم آدم باش!!! Topchi(مهدی) که از اولش با کل کل سر آرسنالو منچستر شروع شد تا به یه دوستی خوب رسید...مرسی مهدی جان که سر میزنی به وبم ....برای تو آرسنال بهترین ها رو آرزو دارم.... تماشا جونم که میومد پیشم و از نظراش همیشه بهره میبردیم....آپاش هم همیشه آقا مهدی که هر وقت میومد وبم خسته بود و نمیرسید مطالبمو بخونه!!ما همیشه منتظر آجی پریا جونم که خیلی خوبه و هر وقت میاد با کلی انرژی میاد...وبت خیلی خوشگله...وبتو وقتی بابام کوچیک بود که متاسفانه من اسم خودشون رو نمیدونم ولی داستاناشون رو خیلی دوست دارم...همیشه داستان کوچیکی های بابشون رو دنبال میکنم...ماشالله چه بابای نایب که شعرای فوق العاده ای میگه و همیشه مضونه شعراش تکه... مرجان که یه بار اومد تو وبم و گریه کرد...الانم به وبلاگ نویسی برگشته رضا که اونم مثه من پارسال خداحافظی کرده بود... خلاصه اینکه ناهید رفت خب حالا برمیگردیم به تولد....
ترکید...! مغزمو میگم!همه ی فکرام پاشی بیرون...همه ی در و دیوار اتاق فکری شده بود! با استرس به دور و برم نگاه کردم...چه افتضاحی!! گفتم الانه که مامان بیاد تو و شروع کنه!بگه دختره ی ور پریده(منو میگه!) خودت که اتاقتو تمیز نمیکنی!لااقل دیگه کثیفش نکن!که یهو در اتاق باز شد و مامان اومد تو! چشماش از تعجب و عصبانیت سرخ شده بود... رفت و جارو وخاک انداز آورد(جارو برقی نداریم!) و بهم گفت:بدو تمیزشون کن! یه کیسه زباله بردار بریزشون اون تو...! -کیسه زباله؟! خواستم بگم:مامان من الان شکست فکری خوردم!!!اینا که آشغال نیست!فکرامه! اما قبل اینکه نطق کنم در و بست و رفت.... من موندم و اتاق و جارو و فکرام و....کیسه زباله!! پی نوشت 1: بیست و سوم تیر تولدمه!!! پی نوشت 2: از همه ی شما دوستای خوبم تشکر میکنم...همین روزا یه پست برای تشکر از همتون میزارم! دوستتون دارم پی نوشت3 : پسته تولدم یا به اول این پست اضافه میشه یا یه پسته جدید میزارم پی نوشت 4: هر کی رو که لینک نکردم (من شرمندم!)و میخواد که لینک بشه بهم بگه پی نوشت 5: دوست داشته باش وزندگي کن.زمان هميشه از ان تو نيست
اتاق تاریکه... از پنجره ی نیمه باز یه باده سرد میخوره تو صورتم...باز تپشه قلب میگیرم... واسه خودم طبیعیه...خیلی وقته اینجوری میشم...پیشونیم خیسه عرق شده... احساسه سرما میکنم...ولی مثه خیلی چیزای دیگه بهش بی توجهی میکنم و غرقه فکرای خودم میشم... یک ساعت ...دو ساعت؟ نمیدونم...دلم میخواد فقط بشینم و فکر کنم...به گذشتم به حالم ... دنباله یه راهه فرار میگردم تا از دسته این بغضه لعنتی خلاص بشم...نیست... چند بار سعی میکنم که جلوی اشکامو بگیرم اما نمیشه...انگار زوره اون از من خیلی بیشتره.... تسلیم شدم...یه دونه اشک از چشام اومد پایین...از رو صورتم از رو گونم ریخت روی دستم... با تعجب نگاش میکردم... میخواستم ازش بپرسم کجا میخوای بری؟!چرا انقد عجله داری؟!یکی...دوتا...سه تا... کم کم به خودم اومدم و دیدم دارم زار میزنم.... بلند بلند...دلم واسه خودم سوخت....مگه تو چه مشکلی داری دختر؟!چته؟!چه مرگته؟!ف قط یه حسه غریب...به یاده چی هستی؟!به یاده کی؟! دیگه گریه نبود...هق هق بود...درد بود....همه چیز بود... دلم تنگ بود...دلم پر بود... خیلی وقت بود یه دل سیر گریه نکرده بودم...خیلی وقت بود خودمو نمیشناختم... .خیلی وقت بود یه چیزی رو دوشم سنگینی میکرد... خیلی وقت بود... حالا دیگه جلوی آینه بودم...چقدر قیافش آشنابود...موهاش...پیشونیش...ابروهاش...بینیش... لباش...چشماش...چقدر چشماش بی رمق شده بود... رنگشم پریده بود... بهش گفتم سلام... گفتم با من دوست میشی؟!من تنهام...تو بیا باهم باشیم...گفتم من دوسته خوبیم ها... گفتم چرا ترسیدی؟!گفتم چرا عین بچه ها بغض کردی؟گفتم دنیا به این قشنگی...دستمو بردم جلو... ولی انگار یه شیشه بینمون بود....گفتم اگه باهام دوست بشی باهم این شیشه رو میشکنیم... ساکت بود....ساکته ساکت....با بهت نگام میکرد...انگار با سکوتش بهم میگفت تا الان کجا بودی... چشماش سرخ بود....انگار اونم گریه کرده بود.... دلم واسش سوخت...... پی نوشت های این سری نیمه خصوصیه.هرکدومش به یکی برمیگرده...اسم نبردم... میدونم خودشون متوجه میشن... پی نوشت1: تو که رفتی و من میدونم که برمیگردی....همیشه به یادتم...ما رفیقامونو فراموش نمیکنیم... هر روز شهرتو آب و جارو میکنیم تا برگردی (خودت گفتی یه هفته در میون میای و به وبت سر میزنی) پی نوشت2: "نبودن هیچگاه به تلخی فراموش کردن یک بودن نیست"بابته این سه سالت متاسفم... شعرهات معرکه است... پی نوشت3: استاد دیدی چقدرشیطونم؟!گریه و بغضم جزیی از شیطنتمه... پی نوشت 4: میدونم سخته ولی آدم باش یه کم...!تو که منو کاملا میشناسی...یه کم آبرو داری کن! کدو!اینو گفتم بدونی با توام!بی معرفت!این هفته تنها بودما!من نباشم دره وبتون تخته است ها! پی نوشت5: بابته این آهنگه قشنگ که تو وبم ازت تشکر میکنم استاددددد...ببخشید این مدت انقد اذیتت کردم... تو هم که گاه گاه قاطی میکنی و این آخرشیم من باعث شدم آخه اسمه زهرماریه این خواننده رو یادت رفته بود. پی نوشت6: یادداشت وخاطراته خصوصیت واسم خیلی جذابه!با مزن...البته جدید چون لو رفتی خصوصی شدن! خیلی خوبی دوسته نازم...خیلی با معرفتی...امیدوارم بهش برسی... پی نوشت7: از تایید نشدن نظرم ناراحت نشدم...داشتم شوخی میکردم پی نوشت8: به خاطره اینکه خیلی طولانی نشه و حوصله تون سر نره بقیشوتو پست بعدمینویسم.. ترو خدا از دستم ناراحت نشید...به یاده همتون هستم...البته اگه عمری باقی باشه و بازم بیام و این وبلاگ نفس بکشه پی نوشت9: داداش خوبم و آبجیه نازم از آشنایی با شما خیلی خرسندم!تازه باهاتون آشنا شدم...چیزه زیادی ازتون نمیدونم...اینم شانسه منه دیگه.ولی از داداشم میدونم که قراره بره...بازم شانسه منه پی نوشت10: خستممممممممم....میخوام برم...شاید بعداز یک یا دو تا پسته دیگه....
تابستون بود...روزا گرمتر میشد و حال اون بدتر... این آخرا معلوم بود که حتی نفس کشیدنم براش سخت بود... آخه سرطان همه ی وجودشو گرفته بود... بچه تر از اون بودم که این چیزا رو بفهمم... اسم سرطان رو میشنیدم از زبون بابا عمو ها عمه ها...ولی نمیدونستم چیه. خوبه بده خوراکیه یا اصلا یه مهمونه جدیده.ولی میدونستم که اومده کم کم تو خانوادمون و همه جا حرفش هست... شب و روز چشمم به دهنه بزرگتر ها بود که شاید از حرفاشون چیزی بفهمم...!هر چی بیشتر تلاش میکردم کمتر میفهمیدم...فقط پژمرده شدنش رو به چشم میدیدم.اون روزا همه خونشون دوره هم بودیم...منم بی خبر از همه جا از این دوره هم بودن خوشحال بودم...دوسش داشتم ...خیلی دوسش داشتم...هر چی باشه این سالای آخر اون که سالای اول زندگیه من بود بیشتراز همه پیشش بودم... یادمه شبه آخر که هیچ کدوممون نمیدونستیم شبه آخره عمه ها و مامان اینا پیشش نشسته بودن... حالش بد بود...خیلی ضعیف شده بود...هر از چند گاهی لغض بهشون فشار میاورد و میومدن بیرون از اتاقو گریه میکردن...منم فقط نگاهشون میکردم...تو دنیای بچگانه ی من مرگ جایی نداشت... اون شب هم مثله همه ی شبای دیگه ولی دیرتر از همیشه خوابیدم...صبح شد... چشمامو باز کردم و اول از همه رفتم تو اتاقی که اون توش بود...ولی اونجا نبود... با تعجب رفتم تو آشپز خونه...همه چیز یه جوره دیگه بود!عمه هام و مامانم و زن عمو هام گریه میکردن...بابام سرشو به دیوار تکیه داده بود و گریه میکرد...عمو هام هم گریه میکردن... فهمیدم اتفاقه بدی افتاده...سری رفتم تو بالاخونه...اونجا روی زمین یه پارچه سفید بود که انگار یه چیزی رو توش پیچیده بودن....فهمیدم که مرگی که ازش حرف میزنن بالاخره اومده... تویه اون پارچه ی سفید پیچیده بودنش...دیگه نمیخندید...دیگه حرف نمیزد... حتی دیگه چشماشم باز نبود!زدم زیر گریه...گریه ...گریه... بابام اومد...یه ساک دستش بود که لباسای من توش بود.... دستمو کشید و گفت باید بریم خونه ی خاله... و منو که گریه میکردم و با خودش برد...وقتی داشت منو میبرد چشمم همش به عقب بود... کله راهو گریه کردم... خالم میگه وقتی اومدی و ما درو باز کردیم داشتی گریه میکردی... پرسیدیم ناهید چی شده؟! گفتی: مامان بزرگم مرد...! پی نوشت 1: امروز یه دفعه دلم هوای مامان بزرگمو کرد.خیلی دوسش داشتم.جاش خیلی خالیه پی نوشت2: من حتی تو تشییع جنازه و مراسم سوم و هفتم و چهلم مامان بزرگم نبودم پی نوشت3: واسش یه فاتحه بخونید.(لطفا) پی نوشت4: خدا عمره هزار ساله به بابابزرگم بده
پی نوشت۵: ------------ پی نوشت ۶: رفیقم رفیقای قدیم!ای ی ی ی روزگار...
بگرد... یه کم بگرد...ببین چی داریم؟! من میپرسم: آزادی؟! -نداریم امنیت؟! -تموم شد رفاه؟! -همه رو بردن حقه انتخاب؟! -تو تحریمه نمیذارن وارد کنیم تفریحه سالم؟! -پیشه پای شما تموم شد! مدیریت؟! -اون که یه مدته دیگه نمیاریم صداقت؟! -بابا چه چیزایی میخوایا!از مد افتاده مشروعیت؟! -چی هست؟! همکاری و همدلی؟! -بعدی روابطه متعادل با افراده با شخصیت!!!؟؟؟ -تو فکرشیم!! ولش کن بابا!!تو کشتی مارو!سعی میکنیم با هرچی داری بسازیم دیگه. حالا ببینم: تورم؟! -داریم.چند کیلو؟! دروغ؟! -داریم .چندتا گونی؟! گرونی؟! -داریم.چقدربکشم؟! تقلب؟! -تا دلت بخاد.تازه بخری اشانتیونم میدیم! شجاعت؟!!! -تازه آوردیم کشت و کشتار و جنایت؟!! -بابا اختیار دارید اون که تولید خودمونه!! سلول خالی تو اوین؟! -تا دلت بخواد! خیانت؟! -تو راهه.چند تا کامیون.الانا دیگه میرسه! آقا با اینا که نمیشه کاری کرد...ما رفتیم یه مغازه ی دیگه...پس اونهمه تبلیغ چی بود؟! گفته بودی هر چی بخواید اینجا پیدا میشه؟!تازه دزدارو هم میگیریم!!!مگه شما نگفتید؟! -خودمون گفتیم! -اختیار دارید!ما یه مدته طولانیه با اینا سر کردیم!آبم از آب تکون نخورده! -تازه تحمله مخالفم داریم! قربونه دستت نخواستیم -بد میبینیا!!! منو میترسونی؟!! ----------------- (دیگر اطلاعاتی از مشترکه مورد نظر در دسترس نمیباشد و در جایی هم رویت نشده!!!) پی نوشت۱: این ها تخیلات ذهن نویسنده(بنده)میباشد!!!!جدی نگیرید!!!! پی نوشت ۲: فرزندانم با هم دوست باشید!!! پی نوشت ۳: پاینده باشی وطنم... پی نوشت ۳: عکس های راهپیمایی موسوی در ادامه ی مطلب
داشتیم باهم حرف میزدیم ومی خندیدیم...از همه جا... از همه چی...تشنم شد... بهش گفتم یه لیوان آب بهم میدی؟!رفت واسم آب آورد... چون دراز کشیده بودم حال نداشتم املا بلند شم. نیم خیز لیوان آبو سر کشیدم... .انگار وقتی میخواستم آب بخورم قیافم خیلی خنده دار شده بود... ادامو در آورد...یهو منم تو همون حال خندم گرفت...یه دفعه کله آب پرید تو راه نفسم... نمیتونستم هیچی بگم...صدام در نمیومد...فقط سرفه میکردم... یه لحظه با خودم گفتم کارم دیگه تمومه...بازم سرفه ...سرفه... تا کم کم حس کردم میتونم نفس بکشم...اونم ترسیده بود... از چشام اشک میومد...باورم نمیشد زندم!!! فکرشو نمیکردم که ممکنه یه روزی با خندیدن بمیرم... از اون به بعد دیگه موقعه خوردنه آب نخندیدم یا اگه خندیدم نیم خیز نبودم... جوان ناکام............... علت مرگ : خنده!!! پی نوشت۱: به خیر گذشت
کاش کودک بودم تا بزرگترين شيطنت زندگي ام نقاشي روي ديوار بود ، اي کاش کودک بودم تا از ته دل مي خنديدم نه اينکه مجبور باشم همواره تبسمي تلخ بر لب داشته باشم ، اي کاش کودک بودم تا در اوج ناراحتي و درد با يک بوسه همه چيز را فراموش مي کردم.دلم برای دویدن های از روی شوق تنگ شده.برای آبنبات های نارنجی...برای گریستن و فراموش کردن مشکلات و لحظه ای بعد خندیدن تنگ شده. دلم برای سادگی های کودکی ام تنگ شده برای عصرهای تابستانی که دلتنگ هیچ اتفاق بدی نبودم برای شبهای زمستانی که وقتی سربر بالش خیال می گذاشتم لحظه ای بعد بی هیچ فکروخیال مبهم خواب رامهمان چشم های بی گناهم می کردم و تا صبح رویا ها ی سفیدوآبی می دیدم دلم برای ارزوهای کودکی ام تنگ شده بر ای خواندن شعرها وکتا بها ی یکی بود یکی نبوددلم تنگ شده برای رهاشدن درآغوش خواستنی پدرونوازشهای گرم مادر دلم تنگ شده برای قاصدکی که می گفتند خبرهای خوب می آورد... دلم تنگ شده... پی نوشت1: مهربانی را وقتی دیدم که کودکی خورشید را در دفتر نقاشیش سیاه کشید تا پدر کارگرش زیر نور آفتاب نسوزد پی نوشت2: به ماه نگاه می کنیم وستاره چشمک می زند زیر لب آهی می کشیم و می گوییم: همه را برق می گیرد و ما را چراغ موشی! پی نوشت3: آقا"علیرضا" آدرسه وبت اشتباه بود پی نوشت4: خیلی دلم تنگه پی نوشت5: آدما چه زود عوض میشن!بدون دلیل! پی نوشت۶: میر حسین موسوی پی نوشت۷: .............
بهم میگن چراانقد بداخلاقی چرا وقتی تو خیابون راه میری انقد خشنی به قول بعضی از این پسرای مو اتو کشیده با خودتم قهری و قراره یک کیلو شیرینی بخرن تا با هم آشتی کنید! اولین باری که می بیننت انقد افه میذاری و قیافه میگیری... چرا مثله بعضی از این دخترا میری بیرون نیشت تا بناگوشت باز نیست... آدم میترسه بیاد طرفت!! یه کم فک کردم... شاید حق با اونا باشه! یه کم تغییر... الان دیگه باید یه آدم معمولی مثه اونا شده باشم!دیگه غیر عادی و عقب افتاده نیستم! یه کم گذشت... دو روز... سه روز.. یک ماه... حالا میگن: چرا اینجوری شدی؟! دیگه مثل سابق نیستی... همونی که ازش خوشمون میومد! دیگه واسمون شدی عین بقیه! شایدم تکراری شدی...! باید خودتو عوض کنی...! ماسکم از دستم افتاد... بازم تغییر؟! زیاده روی نکردم!! بابا...!این منم!خود من!همونجوری که بودم!همینجوری که هستم! منو همین جوری بخواید!نه اونجوری که دل خوتون می خواد! بازم تغییر؟! پی نوشت 1: داستان بالا تقریبا واقعی است... پی نوشت 2: پی نوشت 3: وقتی ماه و حتی خورشید بی درنگ در آغوش او خاموش میشوند... من چرا هنوز روشنم؟!
|
About![]()
پلکهاي مرطوب مرا باور کن ، اين باران نيست که ميبارد ، صداي خسته ي من است که از چشمانم بيرون ميريزند... Archivesهفته اوّل شهریور 1388هفته سوم مرداد 1388 هفته چهارم تیر 1388 هفته سوم تیر 1388 هفته دوم تیر 1388 هفته اوّل تیر 1388 هفته چهارم خرداد 1388 هفته سوم خرداد 1388 هفته دوم خرداد 1388 هفته اوّل خرداد 1388 هفته چهارم اردیبهشت 1388 هفته سوم اردیبهشت 1388 هفته دوم اردیبهشت 1388 هفته اوّل اردیبهشت 1388 هفته سوم فروردین 1388 هفته دوم فروردین 1388 هفته چهارم اسفند 1387 هفته سوم اسفند 1387 هفته چهارم بهمن 1387 هفته دوم بهمن 1387 هفته سوم آذر 1387 هفته اوّل آذر 1387 هفته چهارم آبان 1387 هفته سوم مهر 1387 هفته چهارم شهریور 1387 هفته سوم شهریور 1387 هفته دوم شهریور 1387 هفته چهارم مرداد 1387 هفته چهارم تیر 1387 هفته اوّل تیر 1387 هفته چهارم خرداد 1387 هفته سوم خرداد 1387 هفته دوم خرداد 1387 هفته اوّل خرداد 1387 هفته چهارم اردیبهشت 1387 هفته چهارم اسفند 1386 Links
♥خودم♥ |